تبليغاتX
خاطرات من-تو-شما

خاطرات من-تو-شما

زخم دوست از زخم عقرب بدتر است پس بزن عقرب که دردش کمتر است

اولین و آخرین کاخ شمس خاطره حمید!!!!!!!

کاخ شمس در کرج

                                 به نام خدا                                                                                             

 باز مثل همیشه با بچه ها تو کوچه دور هم جمع شده بودیمو میگفتیمو میخندیدیم. تازه حرفامون گل انداخته بود که یه دفعه حرف رفتن به امام زاده طاهر اومد وسط بچه ها=من/محمد/علی/مجید/حسین تصمیم گرفتیم فردا صبح حرکت کنیم0روز موعود فرا رسید فردا صبح شد وما ساعت شش از خونه زدیم بیرون تا وسایل هارو بخریمو دور هم جمع بشیم ساعت شد هفت و نیم بعد از این که پفک/تخمه/نون/خامه/اب یخ ... خریدیم راه افتادیم که تقریبا نزدیک هشت شده بود 0تو راه کلی با هم میخندیدیمو صحبت میکردیم وقتی رسیدیم به راه اهن که یه سمتش می رفت به امام زاده طاهر و یه سمتش میرفت کاخ شمس محمد که قبلا رفته بود کاخ شمس و ازش تعریف میکرد حرف کاخ شمس شد منم گفتم بچه ها بیاید دلو بزنیم به دریابریم کاخ شمس بعد از کمی حرف و صحبت تصمیم قطعی شد بریم0راه کاخ شمسو پیش گرفتیم هوا خیلی گرم بود و ساکیم که همراهمون بود سنگین تو راه هر چند دقیقه یه بار اوردن ساکو عوض میکردیم همینجوری که میرفتیم امید به این که برسیم اما از اونی که فکر میکردیم دور تر بود تمام پاهامون از گرما داشت تاول میزد تو راه که میرفتیم همه جا خلوت بود خونه های اطراف همه ویلایی همراه با باغ بود 0محمد میگفت کاخ شمس پشته یه باغه بزرگه تو راه که میرفتیم وقتی به هر باغی که میرسیدیم امیدوار میشدیم که پشته همین باغه. محمدم که بهمون امید میداداما وقتی باغو رد میکردیم میدیدیم که نیست دیگه انقدر این اتفاق واسمون افتاد که نا امید شده بودیم  فقط راه میرفتیم  تو اون گرما با اون پا دردی که گرفته بودیم 0پشیمون شده بودیم که کاش این کارو نمیکردیم اما دیگه راه برگشت نداشتیم تا اونجا اومده بودیم باید ادامه میدادیم تقریبا سه ساعتو نیم پیاده با اون گرمای طاقت فرسا همراه با ساکه سنگینی که داشتیم راه رفته بودیم0به یه باغ رسیدیم که محمد گفت همینه ما کمی امیدوار شدیم 0رفتیم دیدیم بله درسته بالاخره بعد از این همه سختی رسیدیم 0رفتیم سمت در ورودی نفری سیصد تومان میگرفتن راه بدن ما هم که زیاد پول نداشتیم اما یه جور جور کردیم رفتیم داخل0خیلی بزرگو قشنگ بود ما که حال نداشتیم رفتیم سمت چمنا زیر یه درخت وسایل هارو پهن کردیمو دراز کشیدیم تا خستگی از بدنمون بیاد بیرون .بعداز کمی استراحت خامه و نانو اوردیم بیرون صبحانه بخوریم حسین لباسشو در اورد پهن کرد جای سفره روی چمنا محمد خامه هارو باز میکرد وقتی داشت اخریشو باز میکرد درشو که باز کرد یه لیس به درش زد که بچه ها حالشون گرفته شد چرا این کارو کردیو دهنیش کردی بعد شروع کردیم به خوردن همینجوری که میخوردیم مثل={قحطی زده ها}دست من خورد به یکی از خامه ها ریخت رو لباس حسین همش خامه ای شدحالا بیا اینو درست کن حسین که یه تیشرت داشت لباسو انداخت تو ساکو رفتیم که کمی بگردیم0کمی گشتیم تو شهر بازیه کوچکی که داشت بعد رفتیم سمت دریاچه خیلی قشنگ بود قایق های رکابی اجاره میدادن دوره دریاچه یه دور بزنن 0داشتیم نگاه میکردیم که یه دفعه چشممون افتاد به یه درخت شاه توت که کنار دریاچه بود 0رفتیم سمتش افتادیم به جونش کلی خوردیم  بعد کمی توت انداختیم تو اب که یه دفعه ماهی های قشنگی اومدن رو اب توت هارو خوردن ما هم نگاه میکردیم کم کم از گشتن خسته شدیمو برگشتیم تو چمنا زیر سایه ی درخت پفک/تخمه و بقیه چیزهارو خوردیم  تموم شد کمی استراحت کردیم 0حالا باید فکر برگشتن باشیم که غصه ی این فکر ذهنمونو اذیت میکرد اما چاره ای نداشتیم 0 بالاخره ساعت یک ونیم دو زدیم بیرون هی با خودمون میگفتیم تو این گرما کی میخواد این همه راهو بره وای0راه افتادیم هوا خیلی گرم شده بود خیلی هم تشنمون بود فقط دویست تومان داشتیم نمیتونستیم چیزی بخریم بدتر از اون مغازه ای در کار نبود که بتونیم بخریم همینجوری با تشنگی به راه ادامه دادیم داشتم با مجید صحبت میکردم که یه دفعه  تو بوته ها چشمم افتاد به پانصد تومان پول رفتم سمتش برداشتمش کلی خوشحال شدیم حالا حداقل میتونستیم یه نوشابه خانواده بخوریم اما مغازه ای باز نبود .باز نا امید راهو ادامه دادیم دیگه پاهامون نا نداشت دیگه حالی واسمون نمونده بود که یه دفعه حسین گفت مغازه ما هم با خوشحالی دویدیم سمتش پولامونو گذاشتیم رو هم یه نوشابه خانواده ی زرد با سه چهار تا لیوان یکبار مصرف گرفتیم نشستیم روی صندلی که کمی جلوتر از مغازه بود نوشابه رو خوردیم انگار تازه جون گرفته بودیم0باز راه افتادیم تو راه برگشت پل هوایی که قبلا موقعی اومدن دیده بودیمو دیدیم که امید نزدیک شدن به ما میداد پل هوایی رو رد کردیم کمی روحیه گرفتیم کم کم رسیدیم به همون دو راهی که ازش اومده بودیم سمت کاخ شمس .خیلی خوشحال شده بودیم تقریبا چهلوپنج دقیقه دیگه باید راه میرفتیم تا میرسیدیم به خونه به راه ادامه دادیم رسیدیم به کمی چمن رفتیم کمی استراحت کردیم خیلی تشنه بودیم که شلنگ اب رو روی چمنا دیدیم رفتیم سمتش یه دل سیر اب خوردیم بعد راه افتادیم کمی جلوتر یه وانت پارک کرده بود که موز میفروخت نگو حسین نامرد پول داشتو رو نمیکرد 0رفت سمتش دو کیلو خرید نفری یه خراب به ما داد بقیشم خودش خورد در حال خوردن بودیم که تو خیابون یه ماشین مسابقه ای دیدیم که روی یه کامیون داشتن میبردنش خیلی با حال بود0کم کم رسیدیم به پارک بسیج که از اونجا تا خونمون تقریبا ده دقیقه راه بود بالاخره رسیدیم اما وقتی رسیدیم دیدیم خانوده هامون جلوی در خونه ایستادن که چرا انقدر دیر کردید خیلی نگران شدیم با عصبانیت بهمون توپیدن ما هم که داشتیم از خستگی میمردیم بعد از سه ساعتو نیم که تو راه بودیم بالاخره رسیده بودیم 0خلاصه از هم جدا شدیم رفتیم خونه هامون .موقعه ی در اوردن کتونی ها از پاهام انقدر که درد میکردو تاول زده بود که کتونی چسبیده بود به پاهام به سختی در اوردمش به پام اب زدم رفتم تو خونه غذا خوردم /کلی استراحت کردم و بالاخره ارامش اومد تو وجودم ...  0

خاطره ی خیلی خوبی بود چون بعد از اون یه ماه بعدش نوه ی شاه اومد و کاخ شمسو بست اما از این خوشحالم که داغ نرفتن به کاخ شمس به دلمون نمونده بود 0خیلی با اون سختی که داشت بهمون خوش گذشت و حال داد ...   0   

                                                          خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/25ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

بچه ها من در عرصه سیاسی نقشی ندارم فقط شوخیه

بچه ها من در عرصه سیاسی نقشی ندارم فقط شوخیه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط علیرضا 

دست به دامن شدن حزب سبز به دامن هالک شکست ناپذیر!!!!!!!!!!!

آقای موسوی :حامیان عشق سبز

من مژده دارم .ما تونستیم با مذاکرات فراوان و تلاش های بی دریغ خودمو بروبچه ها !!!!!!با هالک شکست ناپذیر قرارداد چندصد ساله برای حمایت از ما در عرصه پررنگ کردن نقطه سبز به توافق برسیم.

امید است این یکی فرار نکند!!!!!!!۱

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

آیا مردها هم آشپزمی شوند

آخ که مثل هروز صبح که از خواب پامی شیم چقد گوشنه هستیم گفتم داداش حمیدیه زحمت برات دارم یه صبحونه دبش ردیف کن بخوریم .

گفتیم الان میره یه چایی می زاره می خوریم دیگه دیدم یه بویی میاد گفتم حمید چیه می گه داداش چرا من هرچی تخم مرغ سرخ می کنم می سوزه رفتم آشپزخانه دیدم به به چه تخم مرغی انگار ارث باباشو طلب داشته داداشما می گم بگو ببینم چه جوری سرخش کردی میگه خیلی راحت ماهی تابه رو داغ کردم تخم مرغم انداختم توش تازه گرفتم چی شده داداش ما روغن نمی ریخته اینم اولین آشپزی حرفه ای داداشمون امیدوارم شما روغن بریزید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

دلجویی کعبه

روزی یکی از زائرین برگشت گفت تو از خاکی منم ازخاک چرا من باید دور تو بگردم:

نداآمد :تو با پا آمدی بادل بیا من دورت بگردم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

امام رضا(ع)

من یک باز بیشتر مشهد نرفتم ولی اون یکبارم زیباترین وجالب ترین روزی بود که حس می کردم خدا واقعا" حرفامو شنید .

ماه رمضان نزدیک بود من باخودم برای اولین بار احد کردم این ماه مبارک با تمام ماه های رمضان قبل فرق داشته باشه برای شروع کارم از اعمال ورفتارم شروع کردم .تا اینجا رو داشته باشید تا بگم من یه دوستی دارم به اسم جواد چند ساله دوستیم خیلی عمیق سوم راهنمایی یه روز باهم احد کردیم تو سن ۱۸سالگی باهم بریم مشهد عهدی صادقانه و کودکانه بود ولی جالب.خلاصه من شروع به پاک کردن سیاهی های دلم شدم و روزا می گذشت تا اینکه یه روزی که مغازه بودم جواد اومد پیش مو گفت علی ۲۰تومن داری قرض بدی اونقدنقدینگی نداشتم خواستم از مغازه دارای بغلیمون بگیرم ولی جور نشد گفتم برای چی می خواستی گفت برای خودت که بریم مشهد هرچی هم  کم وکاستی بود خودم بهت قرض بدم خندیدمو گفتم چی شد که فکر مشهد افتادی گفت داشتم نماز می خوندم که تصویرت جلو من اومد ودلم خواست برم مشهد این بود که اومدم سراغت خلاصه باهزار مکافات پولی جور کردیم بامخالفت های شدیدخانواده که تنها خطرناکه نرید رفتیم وتونستیم تو ۱۸سالگی تو اولین مشهد رفتنم تو شبهای احیاء اونجا باشم وماه رمضون من با همه ماهای دیگش فرق کنه.قسمت شما

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

پست عجیب

 

یادش بخیر دوره آموزشی :

یه شب که بچه ها ی پاس بخش سر ساعت پستی شون خواب بودن از شانس گندشون فرمانده گروهان اومدو مچشون و گرفت بعد از کلی سینه خیزو پامرغی یه پست عجیب بهشون داد باید کنار سطل زباله تا صبح پست می دادن ووظیفه شون این بود با سنگ تا خود صبح گربه هارو بزنن که نیان تو سطل زباله

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط علیرضا  |